تبليغاتX
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
آنه ٤
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 12:53  توسط امینی  | 

وقت خداحافظی و خاموشیست ....

خاموشی خود ترانه ای زیباست اگر بهانه

 آن عشق باشد.

 

Image hosting by TinyPic

دوباره تنها شدم، دوباره دلم هوای تو را کرده است،

خودکارم را از ابر پر می کنم وبرایت از باران می نویسم.

دوباره میخواهم به سوی تو بیایم.

تو را در کجا می توان دید؟

در آواز شباویز های عاشق؟ در چشمان یک آهوی مضطرب؟

در شاخه های یک مرجان قرمز؟

در سلام یک دختر بچه ای که تازه نام تو را یاد گرفته است؟

دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند، برای تو نامه بنویسم.

و تو نامه را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه غریبان جهان بفرستی.

ای کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم.

می ترسم روزی نتوانم بنویسم و

دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هر گز به دنیا نیایند.

می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه سرود قلبم را نشنود.

می ترسم نتوانم بنویسم و

آخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد وتازه ترین شعرم به تو هدیه نشود .

دوباره شب، دوباره طپش این دل بی قرارم.

دوباره شب،

دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ابرهای عالم پر نمی شود.

دوباره شب،  دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته است.

دوباره شب، دوباره تنهایی، دوباره سکوت،

دوباره من ویک دنیا خاطره.....

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 23:19  توسط امینی  | 

گفتم نرو پرپر ميشم گفتي مي خوام رها باشم
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 15:31  توسط امینی  | 

باز باران بي ترانه***گريه هايم عاشقانه***مي خورد بر سقف قلبم***ياد ايام تو داشتن***مي زند سيلي به صورت***باورت شايد نباشد***مرده است قلبم ز دستت***فكر آنكه با تو بودم***با تو بودم شاد بودم***توي دشت آن نگاهت***گم شدن در خاطراتت

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 10:44  توسط امینی  | 

گاهي وقتا به جايي مي رسيم كه احساس مي كنيم ديگه نمي تونيم ادامه بدهيم؛ ديگه نميتونيم حتي يه قدم ديگه تو جاده زندگي برداريم. حس مي كنيم كه ديگه پاهاي تاول زده ما توي جاده ياري مون نمي كنه و هزارتا احساس ديگه اون وقت كافيه به خودمون بياييم؛ مي بينيم وقتي داريم با اين افكار و احساسات دست و پنجه نرم مي كنيم؛ كلي از مسيرمون را طي كرده ايم. پس هنوز هم مي تونيم تو جاده حركت كنيم. شايد آذوقه راهمون تموم شده باشه، شايد توان راه رفتن برامون نمونده باشه اما يه نيروي عظيمي توي اين جاده هست كه بازهم مارو به سمت جلو مي كشونه. 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 18:53  توسط امینی  | 

............................

مسافر خسته من ، بار سفر رو بسته بود

 تو خلوت آيينه ها ، به انتظار نشسته بود

 مي خواست که از اينجا بره ، اما نمي دونست کجا

 دلش پر از گلايه بود ، ولي نمي دونست چرا

 دفتر خاطراتشو تو طاقچه جا گذاشت و رفت

عکس هاي يادگاري شو براي ما گذاشت و رفت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 19:13  توسط امینی  | 

 

زندگی ماحکایت آن یخ فروشی است که درگرمای تابستان یخ می فروخت چندساعتی گذشت رهگذری دید یخهای اوتمام شده پرسید:خریدندتمام شد؟ یخ فروش دردمندانه گفت:نخریدندوتمام شد
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 20:46  توسط امینی  | 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 21:26  توسط امینی  | 

   اين روزها که مي گذرد دلم براي کودکيم تنگ مي شود! براي اول دبستان! نيمکت اول! درس... آ...ب...ا...بابا...بابا آب داد!
      اين روزها که مي گذرد دلم براي خدا تنگ مي شود! اين روزها جور ديگري مي پرستمش!
     "اين روزها مردمان همه بانگ برداشته اند که چرا سيمان نيست و کسي نمي پرسد که چرا ايمان نيست و زمانه اي شده است که به غير از انسان هيچ چيز ارزان نيست .

اين روزها که مي گذرد کسي در باد فرياد مي زند که: اي فرزند آدم... دلم برايت...
     قصه تلخي است، قصه آدم، قصه هابيل،غصه قابيل! و روزگار روزگار غريبي!
   " ما در عصر احتمال به سر مي بريم/ در عصر شک و شايد/ در عصر پيش بيني وضع هوا/ از هر طرف که باد بيايد/ در عصر قطعيت ترديد/عصر جديد

     در عصـر تهمــت، در عصـر شـايد، در عصـر دروغ، در عرصـه ي سـياسـت!  در عصـــــر... ، در عصر چيپـس و پفــک،  در روزگار قحطي مرد!
     اين روزها که مي گذرد و کودکي، خانه اش را زير چکمه ي تانک ها بنا مي کند، دلم مي لرزد و ناخودآگاه  بانگ بر ميدارم: بابا خون داد! 
    اين روزها کارتن خوابهاي شهر آرام آرام از سرما نجات پيدا مي کنند! اين روزها بهار
نزديک است!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 21:29  توسط امینی  | 

 

آنه ! تكرار غريبانه روزهايت چگونه گذشت ، وقتي روشني چشمهايت ، در

پشت پرده هاي مه آلود اندوه ، پنهان بود. با من بگو از لحظه لحظه هاي

مبهم كودكي ات ، از تنهايي معصومانه دستهايت ، آيا مي داني كه در هجوم

دردها و غم هايت ، و در گير و دار ملال آور دوران زنگي ات ، حقيقت زلالي

درياچه نقره اي نهفته بود ؟ آنه ! اكنون آمده ام تا دستهايت را به پنجه

طلايي خورشيد دوستي بسپاري ، در آبي بيكران مهرباني ها به پرواز درآيي

، و اينك آنه ! شكفتن و سبز شدن در انتظار توست ، در انتظار توست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 16:36  توسط امینی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 22:45  توسط امینی  | 

 

محرمی دیگر از راه می‌رسد

و بهار اشك دیگری بر عاشقان ولایت،

كه در آن غبار از جان‌های خسته خویش زدایند

و وجودشان را به عطر حسینی معطر كنند.

محرمی كه با نام حسین پیوند خورده و

با آمدنش فكرها و دل‌ها متوجه روزی می‌شود كه

بزرگ‌ترین روزهای مصیبت است.

اشك‌ها در غم برترین انسان‌های عالم جاری می‌شوند. 

السلام 

          فرا رسیدن شهادت ابا عبدالله و  ایام حزن و اندوه آل الله را به تمام دوستان تسلیت  

                                         عرض می کنم و از همگی التماس دعا دارم      .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 10:48  توسط امینی  | 

 

در کوچه باغ پر طراوت اندوههايم که از صداي شکيب

خنده هاي تو آکنده است تو زيباترين پرنده عشقي

هستي که بر برفهاي خوشبختي من تکيه زدي،بگذار بر

صفحه تاريک و بي رنگ زندگي ام تنها عطر و بوي تو

پاشيده شود که آن گاه در زير باران پر طراوت دوستي بر

سجده گاه پيشاني ات بوسه زنم،چرا که من از تمامي

چشمها تنها چشمان تو را برگزيده ام .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 10:13  توسط امینی  | 

مهم نبود سوختنم

                                   دور از تو پرپر زدنم

به افتخار عشق تو میگم که بازنده منم................

                                  

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 13:20  توسط امینی  | 

خدا حافظ

خدا حافظ

خدا حافظ

خدا حافظ برای همیشه

...........................

 

 زير اين طاق کبود يکی بود،يکی نبود

مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود

اون اسير يه قفس

شب و روزش بی نفس همهء آرزوهاش پر کشيدن بود و بس

تا يه روز يه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت

چشمش افتاد به قفس دل اون بد جوری سوخت

زود پريد روی درخت تو قفس سرک کشيد

تو چشم مرغ اسير غم دل تنگی رو ديد

ديگه طاقت نيوورد ،رفت توی قفس نشست

تا که از حرفهای مرغ شاپرک دلش شکست

شاپرک گفت که بيا تا با هم پر بکشيم

بريم تا اون بالاها سوار ابرا بشيم

يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاری شد

بارون از چشمای مرغ روی گونش جاری شد

شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اون رو ديد

با خودش ه عهدی بست،نفس سردی کشد

ديگه بعد از اون قفس،رنگ تنهايی نداشت

توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمي ذاشت

تا يه روز يه باد سرد ميونه قفس وزيد

آسمون سرخابی شد سوز برف از راه رسيد

شاپرک يخ زد و يخ

مرد و موندگار نشد

چشاشو رو هم گذاشت ديگه اون بيدار نشد

مرغ عشق شاپرکو به دست خدا سپرد

نگاهش به آسموووووووووون تا که دق کردشو مرد...!

........................................................

 

 

میو ن چند تا اتاقک، سوت و کور خسته و خاموش

 

یک  نفر نشسته  تنها  انگاری  شده فراموش

 

دو تا چشم بارون نم نم می زنه به روی گونه

 

چه قد این دل غصه داره آخ فقط خدا می دونه

 

لحظه ها آسه و آسه دست غم پاشونو بسته

 

صدای خرده جواهریک نفر دلش شکسته

 

تو دل یک قصر تاریک چند نفر شادنومستن

 

انگادی خبر ندارن دل پیرمو شکستن

 

اونا اون پیررو روندن فکر حالش رو نکردن

 

ندیدن پیرای خسته توی خلوت گریه کردن

 

از توی همون اطاقک قاصدک خبر می آره

 

یه نفر داره می میره ، تنها این چه روزگاره

 

کی دلش این همه سنگ که اونو گذاشته رفته

 

خیلی ساله خیلی وقته ،نه یکی دو روزو هفته

 

مگه رفته از تو یادش تنها همدمش تو بودی

 

کوه پر صبرو صمیمی واسه گریه هاش تو بودی

 

توی این روزا عزیزم منتظر باش برمی گرده

 

کوره ی داغ جدایی دیگه خاموشه و سرده...

 

Jim Warren Wild Waters 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 12:43  توسط امینی  | 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 16:59  توسط امینی  | 

 

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟

 گفت آغازش سراسر بندگيست

گفتمش پايان آن را هم بگو

 گفت پايانش همه شرمندگيست

گفتمش درمان دردم را بگو

 گفت درماني ندارد، بي دواست

 گفتمش يک اندکي تسکين آن

گفت تسکينش همه سوز و فناست

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 16:54  توسط امینی  | 

رسم زتدگی این است


یک روز کسی را دوست داری


و روز بعد تنهایی


به همین سادگی!


او رفته است


و همه چیز تمام شده است


مثل یک مهمانی


که به آخر می رسد


و تو به حال خود رها می شوی


چرا غمگینی؟


این رسم زندگی است.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 16:36  توسط امینی  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 17:15  توسط امینی  | 

دوريت را چه کنم؟

دوريت را چه کنم اي سراپا همه ناز

اي سراپا همه عشق اي سراپا همه راز

به که گويم که ترا

در سرا پرده وجود

مي پرستم چو خدا با سراپاي وجود

دوريت را چه کنم؟

دوريت را چه کنم اي سراپا همه شور؟

اي سراپا همه لطف اي سراپا همه نور

به که گويم غم خويش؟ به سکوت شب سرد

به گل پرپر ياس يا شکوفا گل درد

دوريت را چه کنم؟

اي تب آلوده نگاه دوريت را چه کنم؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 9:56  توسط امینی  | 

دوريت را چه کنم؟

دوريت را چه کنم اي سراپا همه ناز

اي سراپا همه عشق اي سراپا همه راز

به که گويم که ترا

در سرا پرده وجود

مي پرستم چو خدا با سراپاي وجود

دوريت را چه کنم؟

دوريت را چه کنم اي سراپا همه شور؟

اي سراپا همه لطف اي سراپا همه نور

به که گويم غم خويش؟ به سکوت شب سرد

به گل پرپر ياس يا شکوفا گل درد

دوريت را چه کنم؟

اي تب آلوده نگاه دوريت را چه کنم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 23:56  توسط امینی  | 

 
 
shhhs1379@yahoo.com

خورشید رفت

 آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را مشاهده می کرد

 ناگهان ستاره ای چشمک زد...

!!!آفتابگردان سرش را به زیر افکند او گفت : گلها خیانت نمیکنند..

 

.................................................................

اشک از چشمای قشنگت سرازیر می شه بدون اینکه بخوای واسش دلیلی پیدا کنی ؟!

دلت مثل یه گنجشک کوچولو می گیره بدون اینکه بدونی چرا ؟

بعض وقتا دلت می خواد غصه دار باشی و گریه کنی بعضی وقتا هم میخوای بخندی و دنیا رو با خنده هات پر کنی ...  

گاهی اونقدر لحظات برات کند می گذره که دلت می خواد زودتر از دست زمان خلاص بشی ...

می خوام بگم دلم بد جوری گرفته اشکام بی اختیار می ریزه ولی می بینم که تکراری شده ...

سکوت ...

                سکوت ...

                                 سکوت ...

 

..............................................................................................................

در این غروب پر از دلتنگی وقتی که خورشید آسمون در پشت کوه ها به خواب میرود و آسمان آبی سرخ و دل گرفته می شود ...

در این خلوت عاشقانه در حالی که چشمانم از دلتنگی خیس خیس است و دستانم محتاج دستان تو هست و آرزوی شانه های مهربانت را میکنم ....

در این سکوت تلخ در حالی که حتی صدای نفسهایم را نمی شنوم و در حالی که آرزوی آغوش گرمت را دارم ...

در این لحظه های سرد و نفس گیر در این لحظه هایی که تنهایی سر به سر قلب پر از درد من میگذارذ و در حالی که بغض غریبی در گلویم نشسته است ...

در این سرزمینی که هر کس یاری دارد و هر کس یاوری و در این ثانیه های کند و بی پایان و در حالی که من تنهایی در گوشه ای نشسته ام و سرم را بر روی پاهای خودم گذاشته ام ...

در این شب بی ستاره در این شبی که مهتاب به خواب رفته است و آسمان وجودم تاریک تاریک است ...

در این دنیای بزرگ و در این سرزمین بی محبت در حالی که پاهایم خسته از رفتن است و گونه ام خیس از اشک ریختن و پیش خود نام تو را زمزمه می کنم و آرزوی تو را دارم ....

دلم هوایت را کرده است

کاش بودی و کاش دلم را به حال و هوای دیگری می بردی به حال و هوای عاشقانه به حالی که شاد باشم چونکه در کنار تو خواهم بود .................


بهتر آن است که اين قصه فراموش کنيد

مصلحت نيست که اين زمزمه خاموش کنيد

من نگويم که به درد دل من گوش کنيد

عاشقان را بگذاريد بنالند همه

                              

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 19:20  توسط امینی  | 

   
   

 

بهونه قشنگم .چرا . من به دستهاي سبز تو نميرسم. چرا من به چشمهايت

که رسم صادقانه اي را روايت ميکنند نميرسم؟ من از درخت خشک حياطمان

که دلبستگي به بهار ندارد . و آسمانهايي که بي ستاره ميخوابند در شب .بيزارم

زيارت دفتر چه هايم بي معناست . وقتي کسي به پا بوس شعر هاي دلشکسته من

نمي يايد. بهانه قشنگم مرا از اينجا ببر . وقتي آدمها . آهن پاره هاي قراضه اي

بيش نيستن . وقتي که دلتنگي به اوج ميرسد .عزيزم بهونه قشنگم چقدر صدات

بزنم ..دستهايت را سايه بانم کن (من به جنگل سوخته خاطراتم سوگند ميخورم

درخت يادت را باغبان خواهم بود

 

i love you

 

+ 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 17:13  توسط امینی  | 

 

  یه دنیا یه دنیا عاشقم من

 

بدون که به عشقت صادقم من

 

 

از خدا خواستمت..نه از خودت..
 
 
اگه یه روزی ترو ازم بگیره هیچی نمیتونم بگم چون
 
 خودش ترو داد و خودشم گرفته..
 
 
 
اگه یه روزی نشه که دیگه باتو باشم ..
 
 
میام اینجا فقط مینویسم: خدا نخواست ما باهم
 
باشیم...
 
 
ولی بدون اون روز روز مرگ عشق منه..
 
 
 

دوستت دارم...

ای آشنای دل من!

تو را دوست دارم به خاطر اینکه

هر شب که هوای دلم ابری

می شود٬

می آیی و ابرها را کنار می زنی٬

می آیی و زمستان سرد مرا

غریبانه

به رنگ بهاری

می زنی.

دوستت دارم به خاطر اینکه

همیشه در احتراق چشم تو٬ شکوهمندی خورشید را

نظاره گرم.

ای که از چشمان  نجیب و آهوانه ات

طوفان سرازیر می کنی٬

و ای که دریا

با وسعت و شکوه اسطیری در آستانهء قلبت

چون برکهء کوچک است....

دوستت دارم

دو ستت دارم پريا

 

 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 23:45  توسط امینی  | 

تقدیم به تو که خیلی دوست دارم.

 

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...

............................................................

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست 

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست

پس با تمام وجود فرياد ميزنم

                                      دوستت دارم

 

 

اي کاش معلم جبر بودم تا توان عشق رو مي نوشتم ... اي کاش معلم هندسه بودم تا قضيه دوست داشتن رو ثابت ميکردم ... اي کاش معلم ادبيات بودم تا اسمم را در اسمت صرف ميکردم .... اي کاش معلم شيمي بودم تا اسمم را با اسمت مي اميختم و از آن عنصر عشق ميگرفتم ... و اي کاش معلم زبان بودم و فرياد ميزدم I LOVE YOU

 

سلطان قلبم

کاش باور داشتی که همیشه در قلب منی عاشقانه دوستت دارم

تا بی نهایت!

کاش باور داشتی که در جنگل همیشه سبز خاطراتم تک درخت یادت را همیشه جنگلبان خواهم بود

کاش باور داشتی که غم غصه هایم را مرحمی جزء تو التیام نخواهد بخشید!

کاش باور داشتی که تک فانوس شبهای بی ستاره ام هستی!

سلطان قلبم

بیا که دیگر زمانی نمانده است برای باور دوباره زندگی

پس دستم را بگیر

والتماس دستم را بپذیر

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 13:16  توسط امینی  | 

عشق یعنی خاطرات بی غبار

دفتری از شعر و از عطر بهار

عشق یعنی یک تمنا .یک نیاز .

 زمزمه از عاشقی با سوز و ساز

عشق یعنی چشم خیس مست او

زیر باران دست تو در دست او

عشق یعنی ملتهب از یک نگاه

غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق یعنی عطر خجلت ...شور عشق

گرمی دست تو در آغوش عشق

عشق یعنی  بی تو هرگز...پس بمان

تا سحر از عاشقی با او بخوان

عشق یعنی هر چه داری نیم کن

 

                                     

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 13:1  توسط امینی  | 

زيبايي دنيا را تنها آن لحظه كه به چشمان تو نگريستم دريافتم

و از آن پس هيچ لحظه اي از عمرم بدون انديشه تو سپري نشد

اگر عمر من تنها يك شب باشد آرزو دارم همان يك شب را با تو بگذرانم

چراكه محبوبم اين دتيا تنها هنگامي زيباست كه در كنار تو باشم

عشق من تمناي زندگي با تورا دردل دارم

ودوست دارم هر شب در عشق تو صبح گردد

من دلبسته عشق تو شدم وديدي كه به عشقت پاسخ دادم

تو اجازه دادي كه عشقت را در دل احساس كنم

پس با قلبم تورا صدا ميزنم.

 

...............................................

هنوز معنای باران را نفهمیدم که بر اسمان دلم باریدی

هنوز معنای محبت را نمی دانستم که تو در کنج دلم جای دادی

نمی دانم تو را به چه چیز صفت دهم

 با کدام گل سرخ جواب محبتهای تو را کنم

هنوز معنای عشق نمی دانستم که تو با عشق ورزیدن به من عشق را نشان دادی

وقتی قلم در دست داشتم تا به جای گل سرخ نامه ای برایت بنویسم

هیچی به ذهن نمی رسید به جز اینکه بگویم

دوستت دارم

پس فرصتی برای عاشقی من بده

Image hosted by TinyPic.com

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 16:2  توسط امینی  | 

در خيال روزي ِسبز

هر صبح پنجره را مي گشايم

وهر غروب بغضم را با تمام

قناريها قسمت ميكنم

و بر برگ برگ شقايقهاي عالم مينويسم دوستت دارم

و ميدانم كه قلب شقايق ها را خواهي خواند

بي تو من مي ميرم

بي تو من مي گريم .

 

.................................................................................

 

تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست

 

تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته اي منه


تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه


تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي


تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من


من زنده هستم! براي زندگي كردن با تو.....

 

دوست دارم

 

 

 

کاش می فهمیدیم آفتاب گردان را

 

که روی بر نمی گرداند از معشوق

 

وشب هنگام موعد جدایی

 

در خلوت تنهایی خویش

 

به آخرین نگاهش می اندیشد

 

وزنده می ماندبه خاطر روزی که گذشت.









 





 

دوستت دارم عزیزم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 22:50  توسط امینی  | 

ا ی سز ا و ا ر محبت .ا ی خو ب بی نها یت

همه ذ ر ا ت و جو د م به و جو د ت کر د ه عا د ت

به خد ا د و ست دا شتن تو هم عشقه هم عبا د ت

تو سز ا و ا ر ی که با شی همد م ر و ز ها و شبها م

ا ی که بر د ه ا ی مر ا . به مر ز یک عشق خد ا یی

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:16  توسط امینی  | 

 

تقدیم به آنکه یادش در ذهنم،عشقش در قلبم، و عطر مهربانی اش

در تمام وجودم همیشه هست!

 

      I LOVE  YOU           

   

 عشق فراموش كردن نيست بلكه بخشيدن است، عشق گوش دادن

نيست بلكه درك كردن است، عشق ديدن نيست بلكه احساس كردن است

، عشق جا زدن و كنار كشيدن نيست بلكه صبر داشتن و ادامه دادن است

   

......................................................................................................................................

براي زيستن دو قلب لازم است: قلبي که دوست بدارد و قلبي که دوستش

بدارند قلبي که هديه کند و قلبي که بپذيرد قلبي که بگويد و قلبي که جواب

دهد قلبي براي من و قلبي براي تو تويي که ميخواهم هميشه در کنارم

باشي

 

www.d-ax.blogfa.com

   

       

 

بارها و بارها نوشتم

                  اما اينبار مينويسم براي تو , براي لبخندي نو

برايت مينويسم ,مينوسم که بخواني تا بداني: در زندگي ام فقط تو را دارم

                                 که بخواني تا بداني

          تنها چيزي که سرکشي ام